ღ ...یـــاسان چشــــم بـــلبـــلی...ღ
ماجراهای تلخ و شیرین
تولدت مبارک

                 هديه ات تمامي ستاره هاي آسمان ،
تمامي گلهاي روي زمين ،
آواز هر چه پرنده خوش صداست ،
تمامي قلبم ،
همه زواياي روحم و سراپاي جان و تنم ...
كاش كه بپذيري عشقم را ، قلبم را و روحم را .
در لحظه موعود نزديك گوش قشنگت زمزمه كنم که ...

دردانه ام
تولدت مبارك

 

دوستای گلم پست قبل از تولد 2 سالگی شازده کوچولو به روز شد...



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 16 مهر 1393 ] [ 2:49 ] [ الهه(مامان یاسان) ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

با ارزش پوزش بعد از تکمیل شدن پست رمز داده میشودKlik hier voor meer gratis plaatjes




[موضوع : ]
[ يکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 0:28 ] [ الهه(مامان یاسان) ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

Klik hier voor meer gratis plaatjes دوستای نازنینم رمز,رمز قبل




[موضوع : ]
[ يکشنبه 13 مهر 1393 ] [ 0:21 ] [ الهه(مامان یاسان) ]

hallosesamstraat.gif

سلام عشقم,سلام پسر مهربون و باهوشمhallopoppetje.gif

سلام یاسان بازیگوشم,الهی قربونت برم که این روزا شیطونیات داره به اوج میرسهچشمک

یاسانم ماما از خدای مهربون میخوام الان هرجای دنیا,با هر موقعیت شغلی که هستی تنی سالم ولبی خندون داشته باشیمحبت

محبتآمینمحبت

ایندفعه که مثل همیشه دیر وبت رو آپ کردم مقصر اصلی خودت بودیخندونک

میپرسی چرا؟؟؟؟؟؟سوال

الان بهت میگم,یکم حوصله کنعصبانی

دلیل اول و آخرش همینطور که بهت گفتم شخص شمایی,چون توی ماهایی که گذشت شدید لجباز و بهونه گیر شده بودی و خداروشکر همه ی دوستای گل وایبریمون هم در جریان هستند,که خداروشکر با لطف دوستان گل مجازیمون این مشکل هم درسته تموم نشد ولی خیلی خیلی کم شد,شایدم یکی از دلایل لجباز شدنت,نتونستن حرف زدن شما باشه,که اینم ایشاالله با کمک خدا حل میشهبغل

خب یاسان مامان توی این پست چندتا از عکسایی که مال 19 ماهگیت هست رو میزارم تا ایشاالله پستهای بعدی که کامل شد برات بقیه عکسارو هم بزارمبوس

پس زحمت بکش بیا ادامه مطلب:


ادامه مطلب


[موضوع : ]
[ يکشنبه 19 مرداد 1393 ] [ 11:32 ] [ الهه(مامان یاسان) ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلم رمز قبلی لطفا... Klik hier voor meer gratis plaatjes



ادامه مطلب


[موضوع : سال دوم زندگی پسری]
[ چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 ] [ 16:09 ] [ الهه(مامان یاسان) ]

http://zibasaz.niniweblog.com/

http://zibasaz.niniweblog.com/

سلام گل همیشه بهارم

خوبی عشق قشنگم,گل پسرم مامان با عرض پوزش الان یکماه بیشتره که وبت رو برات آپ نکردم,آخه از اواسط اسفند به این ور یه اتفاقایی افتاد  که اصلا دوست ندارم برات اینجا بزارم اگر دوست داشتی و منم زنده بودم ازم بپرس تا برات همش رو تعریف کنم.

همه کسم اول از همه سال ぷっくり。カラフル。可愛い。数字。 のデコメ絵文字ぷっくり。カラフル。可愛い。数字。 のデコメ絵文字 رو بهت تبریک میگم و دوم هم تشکر بابت بودنت توی سال گذشته بعدشم آرزو برای بودنت توی سال آیندهسرزمین شکلکها

گل پسرم یاسانم مامان ゜*数字*゜ のデコメ絵文字゜*数字*゜ のデコメ絵文字ماهگیت هم مبارک ایشاالله 18 سالگیت رو برات جشن بگیرم

امروز دوشنبه 18/01/93 و این اولین پست سال 93 هست که میخوام برت بزارم,ایشاالله که توی این سال جدید همش خبرای خوشحال کننده و پست های شاد برات بزارم...

смайлик ангелآمینсмайлик ангел

خوب دیگه از بس مطالب زیاده همش رو خلاصه برات میگم...

آخرین سه شنبه ی سال یعنی چهارشنبه سوری رفتیم پیش خاله فریناز اینا و کلی آتیش بازی کردیم.

توی این چند روزه آخره سال هم بابا سجاد حسابی سرش شلوغ بود و این شد که زیاد برای خرید با بابا بیرون نبودم و در عوض از صبح میزاشتمت پیش مامان مهناز و با خاله الهام میرفتم بیرون و بعدازظهر ساعت 5 الی 6 برمیگشتم.

امسال سال تحویل ساعت 20 و 27 دقیقه و 7 ثانیه روز پنج شنبه 29 اسفند بود...ولی امسال چون موهات رو از ته زده بودیم طوری نبود که ببرمت آرایشگاه ولی صبح پنج شنبه مامان مهناز و خاله الهام اومدند دنبالت و بردندت آرایشگاه بعد هم آوردنت و بردمت حموم و لباسای نوت رو تنت کردم و خوابیدی بعد هم میز هفت سین رو اماده کردم تا بیدار شدی ولی چشت روز بد نبینه همه چیز رو پخش و پلا کردی به زور تا لحظه ی سال تحویل نگه داشتم ولی بعدش سریع جمع کردم.بعد از سال تحویل خاله الهام و دایی جون محمد(به قول خودت مَمَد)وآجی النا اومدند خونمون بعدشم ما رفتیم خونشون و بعد از عیدی گرفتن از بابا ابی شام سبزی پلو با ماهیمون رو خوردیم و اومدیم خونمون.

بابا ابی اینا صبح عید راه افتادنت به سمت اسفراین ولی چون بابا سجاد توی این چند روز اصلا استراحت نکرده بود بهش پیشنهاد دادم که ما دوم فروردین راه بیفتیم.صبح عید بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و بعدشم هفت سین دفتر بابا رو برداشتیم و رفتیم در دفتر.بعدشم رفتیم میدون امام و بستنی فالوده خوردیم و بعد هم رفتیم آتیشگاه نهار خوردیم و اومدیم خونه.فردا صبح هم ساعت 5 صبح راه افتادیم به سمت مشهد و از قبل هم بابا سجاد هتل فیروزه رو رزیو کرده بود بخاطر همین نگران نبودیم که کی میرسیم و توی راه هم از نیشابور به اونور همش برف و بارون بود و چون هوا هم تاریک شده بود همه ی مسافرا با سرعت 30 الی 40 کیلومتر میرفت این شد که شب ساعت 8 رسیدیم مشهد و تا رسیدیم اول دوش گرفتیم و شام خوردیم و خوابیدیم.صبح هوا آفتابی بود بعد از خوردن صبحونه رفتیم حرم ولی دوباره سوز و برف شروع شد امسال ما یکساعت بیشتر حرم نبودیمودیگه سریع اومدیم نهار و خوردیم و بابایی گفت بریم اسفراین با این هوا نمیشه مشهد موند.دیگه اومدیم هتل و خسارت اینکه زودتر میخواستیم بریم رو پرداخت کردیم و راه افتادیم به سمت اسفراین.از مشهد تا اسفراین 3 ساعت راه بیشتر نیست.دیگه تا رسیدیم اول رفتیم خونه عمو محمد من(عمو بزرگ)بعدشم شام خونه ی دختر عمه ام دعوت بودیم,رفتیم اونجا مامان مهناز اینا هم اونجا بودند.تا 9 اسفند اسفراین بودیم,7 و 8 فروردین هم عروسی داشتیم,9 فروردین هم صبح راه افتادیم به سمت اصفهان ولی ایندفعه دایی جون محمد هم باهامون اومد اصفهان.امسال بعد از 25 سال زندگی اولین باری بود که اصفهان بودم ولی خوب به نظرم بهتر هم شد آخه با وجود شما گل پسری یکم سخت بود اگه بیشتر میموندم.ولی خوب برا کاره بابا سجاد برگشتیم.

حالا بریم سراغ کاره بابا سجاد:

بابایی مدرک تحصیلیش حسابداریه و از سال 78 حسابرس یکی از شرکتهای بازرگانی لوازم قنادی مسجد سید اصفهان,ولی اگه خدا بخواد و قسمت باشه خودش یه دفتر بازرگانی لوازم قنادی زده ,این شده که یکم سرش شلوغ و مجبور شدیم زودتر برگردیم...

مامان مهناز اینا هم 14 هم اصفهان بودند,16 هم رفتیم برای واکسن 18 ماهگیت که الهی بمیرم خیلی اذیت شدی بعدشم همش میگفتی جییییز یا اووووووف,الانم که 3 روزه میگذره هنوز که هنوز پات ورم داره و تو هم میلنگی و راه میری.

حالا بریم سراغ عکس ها:

آخرین عکسای سال 92:

جایزه هاییکه مامان مهناز برات خریده,روزاییکه پیشش میموندی و من میرفتم بیرون میبردت بیرون و تا حال و هوات عوض شه و هر دفعه برات یه چیزی خریده بود یه بلوز هم هست که الان عکسش رو ندارم

روزاییکه خونه تکونی داشتیم اتاق بابایی که بهم ریخته بود بابا سجاد مجبور بود بیاد داخل آشپزخونه تا به کاراش برسه,یه روز دیدم بابایی داره بهت غر میزنه اومدم دیدم رفتی روی میز و دستت رو میزاری روی مانیتور تا بابایی فقط با خودت حرف بزنه:

لوله کش یاسان مرادی:

بازم یاسان خودش خوابید:

مراحل بالا رفتن روی اُپن:

یه روز مامان مهناز اومده بود خونمون و شما هم طبق معمول رفته بودی سر کیف مامانی که بعد با این صحنه مواجه شدیم:

رژ لب مامان مهناز رو برداشته بودی و همه جای صورتت رو رژلبی کرده بودی

شبی که بابا ابی ماشینش رو عوض کرده بود و اومد دم در خونمون تا بریم بستنی بخوریم:

روزهای خونه تکونی:

الهی دورت بگردم که توی خونه تکونی از بس سرم شلوغ بود,معلوم نبود چی به چی بود,ببین هر کدوم از لباسات یه رنگه:

عکسای نوروز 93:

سفره هفت سین مامانی که از دست شما مجبور شدند روی میز آشپزخونه بندازند:

روزاییکه اسفراین بودیم شباش تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم,صبح ها میخوابیدیم...یه روز صبح دیدم بیدار شدی و صدای کسری رو شنیدی و رفتی بیرون,بعد هم دیگه صداتون نیومد,اومدم دیدم رفتید توی حیاط و نشستید پای قلیون...

عکسای چهارشنبه سوری 92:

می گن لبخند ربطی به مرگ نداره ولی تو بخند تا من برات بمیرم...



[موضوع : سال دوم زندگی پسری]
[ چهارشنبه 20 فروردين 1393 ] [ 1:29 ] [ الهه(مامان یاسان) ]

Hallo_toread.gif

سلام به یکی یه دونه ی مامانsign8.gif

خوبی پسر طلای من؟؟؟؟؟

ایشاالله که الان داری این پست رو میخونی یه آدم کاملا موفق و اجتماعی شده باشی و اینم بدونی که هنوز که هنوزه عاشقت هستم و عاشقت میمونم

واااای الهی که من دورت بگردم که روز به روز نظاره گر بزرگ شدنت هستم و هر روز شاید روزی صدبار خدارو بابت داشتنت شکر کنم....emoticon

وااای خدا جونم شکرت خیلی خوشحالم که یاسانم,پاره ی تنم بزرگ شده و دیگه همه ی حرفهام رو به خوبی میفهمه و قشنگ دیگه درکم میکنه...

حتی روزایی که حوصله ندارم زیاد سر به سرم نمیزاره و میره برا خودش یه گوشه میشینه و با اسباب بازیهاش بازی میکنه...

حتی کارش به جایی رسیده که میاد و باهام شوخی میکنه...

الهی دورت بگردم مامان,دقیقا مامانایی که دسته گلایی هم سن دسته گلِ من دارند الان من رو کاملا درک میکنند که من چی میگم چون توی این سن دقیقا موقعه ی شیرین کاریهای جیگر گوشه هامونه...

یاسان مامان تازگیا یاد گرفتی تا بابا سجادمیخواد با گوشی صحبت کنه یا موقع هایی که میخواد بخوابه دستت رو میزاری روی بینیت و به من میگی ماااااامااااان هیـــــــــــــــــــــــس حالا نه یبار نه دوبار اگه ولت کنیم تا صبح به من میگی هیـــــس...

یه شب ساعت 4 صبح بیدار شدی و اومدی سر تخت آروم گفتی :مآآآآآمآآآآآآن,بلند شدم گفتم :جونِ مامان با اشاره بهم گفتی:آب بعد از اینکه بهت آب دادم بوست کردم و گفتم بخواب مامان که یدفعه بابایی تکون خورد تو دیدیش همون موقع دستت رو گذاشتی روی بینیت و گفتی:هیسسسسسس...

شدیدا بازی گوش شدی و دوست داری همش باهات بازی کنیم,وقتی حوصله ات سر میره الکی میای  جلوی صورتمون و خودت رو خم میکنی و میگی هووووووووو هوووووووووو تا ما بگیم وااای ترسیدم و دوباره تکرار میکنی بعدشم الکی فرار میکنی تا دنبالت بزاریم و بخوایم بگیریمت الهی قربون جیغ زدنت که وقتی دنبالت میکنیم طوری جیغ میزنی که انگاری واقعا میخوایم بگیریمت و درسته قورتت بدیم...

یه شب رفتیم خونه ی مامان اینا چند شب بود قسمت نمیشد بابا ابی رو ببینیم این شد که چند شب پشت سر هم بابایی رو ندیدیم, وقتی وارد شدیم بابا ابی یدفعه بلند شد و طوری بغلت کرد و فشارت داد که تو هم از ذوقت فقط جیغ میزدی,دیگه فرصت نشد که لباسات رو در بیارم با همون لباس های بیرونت انقدر با بابایی بازی کردید که آخراش دستت رو گذاشته بودی روی قلبت و میگفتی:هِهــِ   هِهِـــ ولی بازم نمیخواستی بشینی انقدر روی کمر بابا ابی اینور و اونور رفتی که دیگه بابایی کمرش راست نمیشد,بعدش فقط آب میخواستی اولین باری بود که میدیدم دهنت انقدر خشک شده...

راستی تا یادم نرفته,اوایل بهمن ماه بود که یکی از دوستای بابا ابی از پرده سرا اومده بود تا پرده های خونه ی مامان اینا رو اندازه بزنه برا شب عید آماده کنه,وقتی وارد خونه شد گفت:عزیزم این نوه ی آقای رستم پورِ,مامانی گفت:بعله گفت آخه چقدرم مظلومه,منم تو دلم خندیدمو با خودم گفتم:بزار بیای داخل اونوقت قضاوت کن

بعد دفترش رو باز کرده بود و گذاشته بود روی مبل,ما همه هم سرگرم مدل پرده بودیم که یکدفعه آجی النا گفت:وااای آجی یاسان دفترشون رو خط خطی کرد,آقای بنده خدا گفت:عیبی نداره یه صفحه دیگه باز میکنم دویاره ما سرگرم مدل شدیم که ایندفعه مامانی گفت:اِ اِ یاسان رو بگیرید داره خط خطی میکنه,بازم آقای بنده خدا گفت:ولش کنید چیزی که زیاده برگه زد یه صفحه ی دیگه و اینبار داشتیم در مورد قیمت چَک و چونه میزدیم که چشمت روز بد نبینه توی یه چشم به هم زدن دیگه بنده خدا دفتر نداشت همش رو تیکه تیکه کرده بودی که اینبار آقای گفت:نه اینطورم که پیداست بچه ی مظلومی نیستیااااااااااا,فقط فکر کنم روش نشد وگرنه با تی پایی بیرونت کرده بود

بعد مامانی براش چای آورد که تو رفتی و یدونه قند بهش تعارف کردی آقای گفت:درسته ماشاالله شیطونی ولی مثل باباجونت مهربونی که تو هم دیگه ول کن نبودی همش دونه دونه قند بهش میدادی اولاش میگفت :مرسی پسر خوب ,ولی دیگه کفری شده بود و گفت:بابا پسرم ولم کن مرض قند گرفتم از بس قند خوردم

بنده خدا وقتی از پله ها میرفت پایین این شکلی شده بود:

ولی به قول خاله الهام خدا رحمش کرد اگه ٢ دقیقه بیشتر پیشت میموند این شکلی از پله ها میرفت پایین:

من و میگی:

اینجا بود که آقای بنده خدا یاد گرفت,دیگه زودِ زود قضاوت نکنه

یه شعری هست هر روز برات میخونم:

یه روز آقا خرگوشه  اومد دنبالِ موشه

موشه پرید تو سوراخ   خرگوشه گفت:

تا به اینجاش میرسم تو زودتر میگی:آآآآآآآآآآآآآآآخ

همچین از ته دل میگی آخ که هرکی ندونه میگه یه آجر بزرگ خورد به سرت

22/11/92 10 مین مرواریدت,26/11/92 هم 11 همین دندون گل پسرم رونمایی شد...

راستی چند روزه مامان مهناز میاد دنبالمون تا با هم ببریمت پارک یکم بازی کنی آخه خیلی هوا توی این چند روزه خوب شده...

24/11/92 هم تولد خودم بود,تولد 25 سالگیم واااای اصلا باورم نمیشه 25 سالگیم تموم شد و وارد 26 سالگی از عمرم شدم...

خلاصه که تولدم هزااااااااران بار مبارک...

اینم کادوییکه بابا سجاد زحمت کشید و بهم داد:


شبی که مامانی اینا اینجا بودند تا تولدم رو همه با هم جشن بگیریم یکی از بهترین روزای زندگیت بود,از بس که جیغ زدی و اینور اونور بپر بپر کردی و برا منم زندگی نزاشتی از بس فش فشه هارو اینور و اونور میبردی,بخدا بچه هم بچه های قدیم,من یادمه حتی اگه کس دیگه ای هم فش فشه دستش میگرفت من چشمام رو میبستم که یه وقت دست طرف نسوزه ولی حالا چی smile emoticon kolobokاگه جلوی تو آجی النا رو نگرفته بودیم فش فشه ها رو درسته قورت میدادید...

راستی هنوز که هنوزه خیلی پسر گل و شیطون و مهربونی هستی,میری و میای من و بوس میکنی ولی خیلی هم نامردی,تا تنهایی همش من رو مامان صدا میکنی و دستم رو میگیری و وقتی نشستم میای پیشم و بهم تکیه میدی ولی وقتی اونوریم یا مامان اینا اینجاند اصلا محل من و بابا سجاد نمیدی و میگم بیا بغلم دستام و هل میدی عقبsmile emoticon kolobokکه بغلت نکنم...

شب قبل تولدم گذاشتمت خونه ی مامان اینا با بابایی رفتیم هایپر 5 ساعت نبودم وقتی اومدم گفتم حالا برام بال بال میکنه,وقتی در رو باز کردم برگشتی پشت سرت رو نگاه کردی تا دیدی منم برگشتی سمت تلویزیون و بقیه ی غذات که جلوت بود رو خوردی,10 دقیقه بعد از من دایی جون محمد اومد طوری پریدی بغلش که گفتم حالا دوتایی از پشت سر میخورید زمین,ولی خداییش دایی جونم خیلی دوست داره تا حالا نشده بود وسط روز بیاد خونمون,ولی چند باری که بیکار بوده اومده اینجا تا بهت سر بزنه...

راستی مامان مهناز برات 2 تا ماهی قرمز خریده...

حالا نیست من خیلی از ماهی و ماهی گیری خوشم میاد,به این زودی هم باید وجودشون رو تا عید تحمل کنم,به هر مامانی زحمت کشیده دستشونم هم درد نکنه


فرهنگ لغات یاسان مامان:

می می:مِ مِ                     نی نی:نِ نِ                   دایی جون محمد:مَمَد

بده:بیــــــدّده                      نیست:نیش                   اینه:ایــــــــــــــــنّنِه

خاله,مامانی,الهه:مامان       آب:ما

آجی النا بهت میگه:یــــــــــاسان مرادی تو هم میگی بَ بَ یعنی بله

 شماره عمو پورنگ 9099072345 وقتی داره شمارش رو میگه تا میرسه به 4 تو سریع بعدش میگی:بَن

 بهت میگم,عمرِ من کیه دوتا دستات رو میزاری روی سینَت و میگی مــــــــن من,میگم جونِ من کیه بازم میگی مــــــَن من

میگم اسم دایی جونت چیه؟؟؟سریع و تند میگی,مَمَد

 I love you smiley for orkut, myspace, facebookI love you smiley for orkut, myspace, facebookI love you smiley for orkut, myspace, facebookI love you smiley for orkut, myspace, facebookI love you smiley for orkut, myspace, facebook

یاسانم مامان فعلا چیزی یادم نمیاد,اگه یادم اومد دوباره برات پست جدید میزارم.

flying kiss smiley for orkut, myspace, facebook

-ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا بریم سراغ عکسای 16 ماهگیِ شازده کوچولوی خونمون:

توی عکسای پایین دوباره اومدم دیدم خودت خوابیدی:

بعد از کلی جست و جو دنبال کفش بابا سجاد:

   پشت سرت رو نگاه مجبور شدم مبلهای لب اُپن رو جابه جا کنم تا دیگه نتونی بری بالا:

 

ولی زهی خیال باطل:

پاتوق جدید یاسانِ مامان,نمیدونم چرا تازگیا تا میخوای بازی کنی میری و اینجا میشینی:

Welcome to www.FreeSmileys.org

 لطفا چیدمان منزلتان رو به ما بسپارید با مدیریت جناب آقای یاسان مرادی:

Dessert Land

عکسای پایین روزیه که خاله فریناز و مامانش اومده بودند خونمون:

الهی بمیرم هر جا آجی النا رو میبینی دراز کشیده سریع میری و روی شکمش میشینی:

مراحل دسترسی بهتر به قاب روی دیوار:

وقتی با خاله فریناز دم در خداحافظی میکردیم یه دفعه دیدیم اینجوری داری میری الهی دورت بگردم به پاهات توجه کن اشتباه پات کردی:

دکتر یاسانِ مرادی:

یه روز جمعه با بابا سجاد 3تایی رفتیم پارک نزدیک خونمون:

الهی دردت به جونم ببین چه با احترام با جناب گربه سلام و احوال پرسی میکردی:

وقتی یاسان لج باز میشه:april fool prank smiley for orkut, myspace, facebook

بازم خرابکاری:crying smileys for orkut, myspace, facebook

روزیکه رفتیم برات لباس عید بخریم,الهی فدات شم بالای سرت تمام آینه بود همش بالای سرت رو نگاه میکردیanimated smiley faces for orkut, myspace, facebook

وااای این عکس پایین مامان مهناز یکم شیره و ارده گذاشت دهنت ولی تو نمیخواستی شاید حداقل 5 دقیقه بیشتر همینجوری نشسته بودی و دهنت هم باز نمیکردی که یوقت خدایی نکرده ذره ای از این اَرده هه توی دهنت بره



[موضوع : سال دوم زندگی پسری]
[ چهارشنبه 7 اسفند 1392 ] [ 11:03 ] [ الهه(مامان یاسان) ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همیشگی




[موضوع : سال دوم زندگی پسری]
[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 13:19 ] [ الهه(مامان یاسان) ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

با عرض معذرت بخاطر پاره ای از مسائل وبلاگ گل پسرم رمز دار میشه هر کسی رمز خواست در خدمتم...



ادامه مطلب


[موضوع : ماه دهم]
[ چهارشنبه 2 بهمن 1392 ] [ 23:50 ] [ الهه(مامان یاسان) ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

با عرض معذرت بخاطر پاره ای از مسائل وبلاگ گل پسرم رمز دار میشه هر کسی رمز خواست در خدمتم...




[موضوع : ماه نهم]
[ چهارشنبه 2 بهمن 1392 ] [ 23:50 ] [ الهه(مامان یاسان) ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز قبلی



ادامه مطلب


[موضوع : ماه دهم]
[ چهارشنبه 2 بهمن 1392 ] [ 23:49 ] [ الهه(مامان یاسان) ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من یاسان کوچولو عشق باباسجاد و مامان الهه.من در تاریخ 13/7/1391 با وزن 100/3 با قد 49 سانت در هفته 36 ام خودم در کلینبک تخصصی خانواده اصفهان بعد از کلی ماجرا بدنیا اومدم.حالا که اومدم خوش اومدم.با اومدن من اینجوری که بابا مامانم میگن زندگیشون یه رنگ و بوی دیگه ای گرفته... معنی اسمم:لایق و برازنده
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 77
بازدید دیروز : 23
بازدید هفته گذشته : 337
کل بازدید : 284352